تبليغاتX
Escape

نیازی به دیدار نیست

نیازی به آن که تو را در آغوش کشیده است

مهر را معنایی فراموش گشته باید انگاشت ، معنایی که در گذران حقیقت  ، وجود اش را از یاد برده است

در نگاه آهویی کوچک و در نگاه پرنده ای اوج گرفته ....

معنایی می توان یافت......

معنایی که بر آنچه  ما عشق می پنداریم زیبنده تر است

آسمان را آوایی است...آوایی در پس افکارمان ، در هنگام سرودن ......

+ نوشته شده در 89/09/20ساعت 12 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


از زندگی باید گذشت.....

از لحظاتی که دردناک ترین خاطرات را در کالبد وجودی اش پنهان نگاشته  و بر روزنه ها ، تنها اشکهایی را به  یادگار....... 


به  تاراج زمان باید امید بست.....

به آن که بر روزنه های سرد مرهم  فراموشی می سپارد و بر امید ، خاطراتی  را ..... 


از زندگی باید گذشت .....

از آن هنگام که نجوای دوستانه ای تو را به گمراهی کشاند و بر راستین هایت  ، مهر ابطال ....... 

و از زمانه باید رهسپار شد و صدای ناقوس ها را بر گذران زمان به یادگار نگاه داشت...........  

+ نوشته شده در 89/07/24ساعت 17 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


آنچه را  که دیده ای به یاد آور....

آنچه را که سیمای درونی ات را به چالش طلبیده است....

آنچه را که در ملال روزگار تو را در کالبد وجودت به رزمایش فکرها برده است ....

کودکی را یاد آور شو.....دلخوشیش را....شاد بودنش را ... وآنچه  را در قبال نداشتنش حتی تصویری از حسرت را  نمی گمارید....

به یاد آور که چگونه در پیمایش روزگار ، حس غریب شادکامی را یافته است وبه یادآور که در کنارت با وجود نداشتن دستهایی کوچک چگونه درس سرزندگی را یادآوری می کرد...

دنیایت را با وجود داشته هایت و نیز با وجود نداشته هایش بار دیگر نظاره گر باش....تو را غم و اندوه فریاد است...تو را لحظه ها چون سراب پیموده می گردد و در گذران روزگار با وجود داشته هایت به نابودی ، اندیشه می گماری ....

 برگ های زندگی ات را بار دیگر بنگر و هم اکنون با اندیشه هایی نو بر صفحات اندوهناکش قلم بگمار.....

(کودکی باعث نوشتنم شد...کودکی که دستهایی  متفاوت از دیگران داشت و با وجود ضعفی اینچنین از شادکامی سرشار بود.)

+ نوشته شده در 89/03/18ساعت 22 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


از کدامین خاک  نوای آشنای گفتن است...

از کدامین  واژه ، اندک نگاهی تو را باز می ستاند....

تبار خاک والاتر است یا تبار واژه هایی که  نادانسته از کوهسارانی دور تو را به خویش رسانیده است...

اینک  مردمانی یافت  می شوند که خود را از تبار انسانهایی می دانند که با تیزی شمشیر بر نیاکانشان تاخته اند و خود را در غبار واژه هایی تحمیلی پنهان....

وجودم از تبار خاک است، بندهای انگشتانم ، شنوای آرزوهایم و هر آنچه مرا با آن توان نام انگاری است....

مرا در نیاکانم خلاصه باید گشت ، مرا در تاروپود آن سنت هایی  باید یافت که گذشتگانم بر بنای آن همت گمارده اند وآن را در ذهن خویش پدید .....

از قومیت انگاشن  بیزارم واز جدایی خویش از گذشتگانم ...واهمه....

+ نوشته شده در 89/02/18ساعت 14 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


بوی خواب ، بوی تزویر بی سرابهای تو در تو ، بوی بی تو بودن بوی بی تو زیستن....

لحظه سیاهی زبانه کشان  در می نوردد زمان را....

و آنچه در میان بود در کالبدی نا معلوم دفن می گردد....

کدامین هوا را یارای استشمام است....کدامین نوای خواب برداشته را می توان  شنید....کدامین نور در میان زبانه اندوه ، خواب را از چشمها خواهد زدود...

تیر خشم رخ برداشته است ، تیر ریا هر آنچه بوده است را دریده و نبود در بودن چون معنایی درآستانه رسیدن می نماید..

گم گشته ام.... گم گشته است...وحال تو بر آن نگاه بی معنی ، بر آن نفعیات تو در تو،بر آن رسیدن های بی فرجام... خود را چون رهایی یافته ای مغرور  نگریسته ای....

و خود نمی دانی که هر آنچه است در کالبد بی معنی ات و در میان سخنان تزویر گونه ات از برای فروبردنی نابهنگام همت گمارده است...

گویند پایانی باید بود....گویند که تزویر ، ریا و غرور زمانی صحنه وجود آینده را ترک خواهد کرد و در میان انبوه هجمه های خوش سیما ، جایگاهی نخواهد یافت.....

آیینه سیقل یافته را دیده ام ....

نمایشی به پا کرده است...

نمایشی که صورتک خوش سیمای آینده را رخ می نماید و تو در آن ، چون تصویری بر پشت پرده های تاب برداشته می نمایی.....

+ نوشته شده در 88/10/18ساعت 23 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


قدمهایم کوتاه بود ، نسیم بر گونه هایم نوازشی را منعکس می کرد و در میان انسانهایی ناشناس  ، وجودم در غریبگی نالان گشته بود
چشمها در هراس ، اطراف را می پیمود و دستها رعشه هایی خرد را بر بند بند انگشتان احساس می نمود.
ناگاه ، در لحظه ای ، نگاهم ایستا ماند....
نگاهم به سویی و نگاهی به سویم...
گویا ضربانی نا بهنگام لحظه ها را در می نوردید و کودکی بازیگوش در فراسوی زمان مرا به گوشه ای رهنمون می ساخت....
قدمها توان ایستادن نداشت و چشمها هر دم توان را از برای دوخته شدن گم می کرد...
 اکنون تنها منظره های پیرامون بود و اکنون تنها صدای پاهای نا ایستا.... 


این نوشته را به سینا ،دوست خوبم تقدیم می کنم

+ نوشته شده در 88/09/14ساعت 12 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اگر فرصتی است از برای زدودن ، قدرت خشمهای نابودگرت را بزدا و آنگاه با امید  ، با آسودگی و با خیال شن های نرم دریاهای بیکران را لمس کن و حال که با چشمهای برق برداشته ات به کران می نگری در حیطه وجودت به دنبال خیال بگرد و بگذار که در آسودگی محض آنچه را به آن سزاوار بودی در دست های پر سپاست احساس نمایی وبا فریادی ازشوق به آنچه دست یافته ای اشک ریزی.

اینجا شروع دنیاست....

اینجا زمان بازپس گیری لیاقت هاست....

اینجا سر آغاز فصلی است که فصل های پر تپش پیش را از یاد برده است.....

اینجا منزلگه آسودگی هاست.....

اکنون.......

اشک هایت را از یاد مبر ، شوق هایت را نگاه دار و آنان را که دوست می داری در آغوش مهربانت با آسودگی خیال میزبان باش و بدان که اینک تو سر آغاز اتمام بر خشم های نابودگرانه ای.

+ نوشته شده در 88/08/01ساعت 16 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


چهره ات را دیده ای...

نگاهی خیره در آستانه سطحی خود نمود...

تصویرت را، پلکهای چین برداشته ات را

ودر لحظه ای، تمامی آنچه را که سالها در وجودت و در نگاهی ملتمسانه باز داشته ای.....

هم اینک برون خزیده است.. آنچه که سالها در پس چهره ات و در ورای دیدگان نا آگاه ات مبحوس داشته ای...

و حال در لحظه ای خرد از برای کوتاهی های نا معقول از خود بازخواستی دلخراشانه....

+ نوشته شده در 88/07/18ساعت 18 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


برایم نا آشنا است ، برایم بی مفهوم است، برایم کودکانه می نماید.

فریادی که با خشم، با برافروختگی وبا رعشه های نا به هنگام زاده شده است ....

ودر هر نوایی ، گوشه ای از خواستنی نا به هنگام.....

گویی فراموش شده است ، گویی در تمام نگاههای ایستاده هر کدام چون کالایی خواستنی مبادله می گردندو هر حرکتی در نگاهی با برافروختگی خلاصه....

عشق گم شده است ، دلسپردگی در تصاحب از میان رفته است و آن احساسهای پرمقام دیگر در ذهن جایی ندارد...

نمی دانم... نمی دانم که این همه اثبات از برای چیست ، نمی دانم که چرا انسانها عشق را به مال اندوزی صرف فروخته اند وحال در سراب مهر خود را به یکدیگر نشان می دهند.

غیرت چیست؟؟؟
غیرت چه را به اثبات رسانیده است؟؟
غیرت که را در مقام نگاه داشته است؟؟
در چند صباحی که می گذرد و در چند شامگاهی که سپری می گردد  آیا من ، او...... تو و آن احساس های نهان تنها چیزهایی نیستند که قابل دیدن اند....

آیا وجود ، سرمایه دوست داشتن و سرمایه دوست داشته شدن همانهایی نیستند ،که دل خواهانشان است....

می کوشم لبخند بزنم .... می گوشم لبخند بگمارم و هر لحظه از غوطه خوردن در سرآبها فاصله...

 

+ نوشته شده در 88/03/06ساعت 9 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


گذر کرده ام.....

ره سوی پیش رویم دیگر کالبد سپری گشته پیش را ندارد ، آینده در کمین است ، سرود بلبلکها ، نغمه نا آشنای پیرمرد همسایه...

روبرویم جز مسیری سیاه با خطوطی سپید نیست....

گنگ مانده است...

گذشته ام و آینده ام در سیاهی تردید گم شده است...

گویی انسانی بی هویت از بنای بی حوصلگی دست به حکاکی خطوط نموده است.....

قدمهایم گنگ است....چشمهایم در تردید مات شده است و تنها صدای پاهاست که شنیده می گردد...

گذر کرده است....زمان کمی از گذشته اش پیشی گرفته است....

من، او....ما......

دیگر نیست.... من نیستم....او رفته است و حال ما...

کیست آن بی مقصود رنج آور....

خط ها کشیده شده است و مسیر در بی نهایت...

اگر دستهایم بود ... اگر او را در کمینگاهش با قلموهایش می یافتم..

نمی دانم...شاید می ایستادم و در لحظه ای ، پیش از آنکه سپیدی ها را چون خطوط بگمارد خود را در سیاهی گم می کردم...

اما هست....

گذر کرده ام...

مسیر با قدمهایم پیموده میگرددو آینده با حیله هایش در انتظار نشسته است...

+ نوشته شده در 88/02/04ساعت 0 توسط اشکان |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin